" ... در آن لحظه هایی که تو یک آری را با تمام زندگی تعویض می کنی،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و می گذاری دیگران به جای تو بیندیشند،
در آن لحظه هایی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریادهای دیگران احساس می کنی،
در آن لحظه هایی که تو از فراز، پا در راهی می گذاری که آن سوی آن، اختتامِ تمامِ اندیشه ها و رویاهاست.
در تمام لحظه هایی که تو می دانی، می شناسی و خواهی شناخت،
به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردند.
به زمان بیندیش و شبیخون ظالمانه ی زمان. "
بار دیگر شهری که دوست می داشتم، نادر ابراهیمی، روزبهان: تهران، 1390، چاپ بیست و دوم. صص. 64 – 65.
عبور از میان گرد و خاک سرد نگاه هایت
- و پلک زدن هایم از روی بی تفاوتی-
تماشای باغبانی که چمن ها را آب می دهد
گوش کردن به دیوارهایی که همان قدر دوستشان دارم که از آن ها متنفرم
و سوار شدن بر خط هایی که درست وقتی نباید، به هم نمی رسند
این روزهای من این گونه می گذرند.
هر شب می نالیدی که بی خوابی تا صبح سرم را می خورد
وقتی گفتم دوستت دارم
تخت خوابیدی
و بی خیالی تا صبح سرم را خورد.
مورچه ها بال درآورده اند
از خوشحالی این که
تو هر روز می آیی
و کنار من می نشینی
و هر بار
سینی عصرانه
پر از خرده های بیسکویت
رها می شود روی میز،
منظره ای تماشایی!
باد او را با خود می آورد
خاطره ها،
ترس و خجالت،
آنتن تلویزیون،
صندلی رها شده وسط اتاق
از پله ها که پایین می آیم،
از خواب بیدار می شوم.
لیوان پُر
در چشم بر هم زدنی خالی می شود
وقتی لب هایت را
از لبه هایش بر می داری.
مثل باد
گذشت زمان
"داد!"
عبورش
به سان سکون ما بود
"فریاد!"
فانوس به دست
رد شلاق هایش را می جوییم
"بیداد!"
دستان کوچکت
شهری را در من متولد می کنند
و من هر بار که گم می شوم
نشانی مان را از درختان انجیر می پرسم.
سحرگاه همان شب بود که شایع شد پنجره ها کوچ کرده اند. می گفتند که اولینِ پنجره هایی که به پرواز درآمد، مال خانه ی کشیش بود. این پنجره ها بر فراز میدان پرواز می کردند تا برادران خود را دعوت کنند تا گرد آیند. پنجره های دهکده یک یک خود را از دیوارها واکندند و به دعوت پیشوایان خود، در پروازی مرتعش متحد شدند. بعد به اشاره ی رهبران خود دسته جمعی در آسمان بی کران، رو به جانب غرب پیش رفتند و [لنگه هاشان را به ضربی آرام چنان که گفتی بال به هم زنان]، مثل غازهای وحشی مهاجرت گسترده ی خود را به صورت صفی شکسته آغاز کردند. باد که می وزید صفیری از دل آن ها بیرون می کشید که به آواز پرندگان می مانست. به زودی از آن ها جز خط باریکی باقی نماند که در آسمان دریا ناپدید شد. خانه ها با کاسه های چشم خالی مانده شان پرچم تسلیم برافراشتند.
میدان ایتالیا: یک داستان مردمی در سه زمان، آنتونیو تابوکی، ترجمه سروش حبیبی، 1387، چاپ سوم، تهران : نشر چشمه، ص. 120.
* قسمت داخل قلاب به همین شکل در متن اصلی کتاب آمده است.