تبليغاتX
رهایی

رهایی

 

قربانی گناه خویشتنم

                   هنگامی که هر شب

                                      سنگ ریزه های داغ را با خود به بستر می برم

 

و گاه

سرود آن پرنده ی گریزان را

                                    برقلبم جاری می کنم

 

قربانی گناه خویشتنم

                         به وقت خندیدن بر کف سرد زمین

هنگامی که خط ها در هم می شکنند

                                      و قلب من

                                               پناهگاه خط های در هم شکسته می شود

 

قربانی گناه خویشتنم

                      به گاهی که

                                  زیر چرخ های تهوع ایستاده ام

و شیارهای هر چرخ

                       بدن سربی ام را نقاشی می کند

 

قربانی گناه خویشتنم

                     وقتی که بادبادکی کاغذی می شوم

                                                      در دست کودکان بازیگوش و بی خیال

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 20:48  توسط آیتام  | 

 

چه قدر دلم می خواست دقیقن یادم بود که دو سال پیش توی این روز چی کار می کردم و چه حالی داشتم. لعنت به این حافظه به درد نخور که خاطره های دوست داشتنی رو زنده به گور می کنه.

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 23:44  توسط آیتام  | 

 

خلاقیت، علاقه، مطالعه، تحرک، به روز بودن و ... فقط چند مورد از ویژگی های روزنامه نگاران حرفه ای و توانمند است. و البته در کنار همه این ها روزنامه نگاری نیازمند نوعی بینش روزنامه نگارانه است. به نظر می رسد آن چه باعث شده است خیلی از روزنامه نگاران ایرانی در رقابت با همتاهای حرفه ای خود در جهان عقب بیافتند نداشتن همین بینش روزنامه نگارانه  یا آن چه که در کتاب های آموزش روزنامه نگاری از آن به عنوان شم روزنامه نگاری یاد می شود، است.

استادان روزنامه نگاری معمولا می گویند که یک روزنامه نگار باید از هر چیزی کمی آگاه باشد و البته نیازی به گفتن نیست که دست کم باید در یک حوزه متخصص و صاحب نظر باشد. امروز می بینم که تعداد کمی از روزنامه نگاران ایرانی دست کم با یک زبان خارجی آشنا هستند. حتی خیلی ها در بیان نظرهای خود در زبان فارسی هم مشکل دارند (یکی از استادان من در دوره دانشگاه به دانشجویان توصیه می کرد که برای تقویت زبان فارسی خود از متون کلاسیک مانند تاریخ طبری و گلستان سعدی شروع کنند و بعد آثار ادبیات معاصر مانند جمالزاده، هدایت، آل احمد و ... را بخوانند در حالی که ...).  

فکر می کنم آن چه که به راحت طلبی و روزمرگی برخی از روزنامه نگاران ایرانی دامن زده است رواج نوعی تفکر کارمند منشی و حقوق بگیری در میان آن ها است. یعنی خیلی ها در رسانه های ایران کم تر به کیفیت کار خود توجه می کنند. بخشی از این به اهمیت رابطه ها و بخشی دیگر به گم شدن در روزمرگی های شغلی و زندگی باز می گردد.

البته کاستی ها و نابسمانی های سیستم های رسانه ای در ایران و محدودیت های موجود را نمی توان نادیده گرفت. ولی نباید فراموش کرد که خیلی از روزنامه نگاران و خبرنگاران شناخته شده در بستر شرایط به مراتب دشوارتر و نابسامان تر از آن چه روزنامه نگاران ایرانی تجربه می کنند  رشد کرده اند.

فکر می کنم یکی از ریشه های این مشکل به ضعف در آموزش روزنامه نگاری در ایران برمی گردد. هنوز خیلی از روزنامه نگاران فاقد این تفکر هستند که مثلا بعد از چند سال کار در یک زمینه دست کم باید در حوزه کاری خود بتوانند مانند یک کارشناس نظر بدهند.

روزنامه نگار باید کمی جاه طلب باشد. باید برای دانستن حریص باشد و برای جمع آوری اطلاعات موانع را از سر راه بردارد. این که کسی بیست و چند سال برای رسانه ها کار کرده باشد و هنوز سر جای اول خود باشد افتخار نیست. تجربه در روزنامه نگاری ارزش زیادی دارد. اما گاهی می شود بعضی از تجربه ها و آموخته هایی که دیگران سال ها برای به دست آوردن آن ها رنج کشیده اند را با تلاش و کوشش در مدت زمانی کوتاه فراگرفت.

راحت طلبی و بی تفاوتی و فرهنگ کارمندی آفتی است که سد راه پیشرفت روزنامه نگاری ایران شده است. روزنامه نگاری حرفه ای مرزی ندارد. برای یک روزنامه نگار حرفه ای حرکت در مسیر پیشرفت هیچ گاه متوقف نمی شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 23:46  توسط آیتام  | 

 

چیزی در درونم

-         انفجاری شاید –

                     آتش زیر پوستم را

در سردی گذر او

شعله ور می کند

-         در کشاکشی دیگر

شن ریزه های پاخورده

بر سطح عادت کرده ی حیاط

سایش دلپذیر شکنجه را

بر سینه های خویش فروآمده می بینند –

و من این روزها

هر بار که عبور تازه می شود

                                    تماشا می کنم

و هر بار که شن ریزه های پاخورده

بر سطح عادت کرده ی حیاط

سایش دلپذیر شکنجه را

بر سینه های خویش فروآمده می بینند

                                    فریاد می کشم      

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 6:59  توسط آیتام  | 

 

درخت

       زیر سایه دیوار

                       خاطره شیرین ترس و سادگی را

                                                           بازگو می کند با خویشتن

و من

      ترسناکی ساده و تلخ ِ

                           در دیوار زیستن را

 زندگی می کنم

***

 

می گوید: " عروسک کوچولو را نگاه می کنم تا تو را به یاد داشته باشم"

و عروسک کوچولو

                    تاخورده و ناامید

                                      کنج تاریک اتاق

                                                          به زمین چشم دوخته است

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 اردیبهشت1387ساعت 23:8  توسط آیتام  | 

 

چه قدر دلم ... این خیلی ... فریاد ... باور ... تهوع ... عزیز ... روزهایی که ... "آره" ... حالا هم ... سوزش ... هستم ... "باشه" ... بود ... رنج ... است ... زود ... اگر ... نیاز ... فکر می کنم ... صدای ِ ... "لوس" ... دست های ِ ... دیدی؟ ... بودم .. سکوت ... مرگ.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387ساعت 20:49  توسط آیتام  | 

 

حرف هایم تکراری شده اند. مثل زندگی، مثل خستگی هایم، مثل دلتنگی هایم، مثل خاطره هایم، مثل رنج هایم، مثل تهوعی که دست از سرم بر نمی دارد. دیشب با خودم فکر می کردم فقط یک چیز است که تکراری نمی شود، فقط یک چیز است که فقط یک بار اتفاق می افتد: فقط مرگ است که تکراری نمی شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 اردیبهشت1387ساعت 22:2  توسط آیتام  | 

 

" نمی ترسی که؟ ".

"...".

" من هم نمی ترسم، ولی ...".

 

***

 

همیشه فقط یک چیز هست که مرا می ترساند: این که زمان به شکل دیوانه واری سریع می گذرد. این که " انگار همین دیروز بود " می شود ترجیع بند خاطراتم. این که جایی ایستاده ام که جای من نیست. این که ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 20:27  توسط آیتام  | 

 

اگر کم می نویسم به خاطر این است که سرچشمه های وجودم بدجوری خشک شده اند. خشکی ای که نتیجه کویر نیست. کویر زنده و زاینده است. چیزی، یک جور انرژی بی حاصل ولی خیلی بزرگ توی رگ هایم در جریان است. انرژی ای که هر روز، نمی دانم چند بار مرا به مرز از هم گسیختگی می رساند و بعد چیزی شبیه انفجار از درون تهی ام می کند.

این انرژی مزخرف و پوچ، هر چه قانون جهانشمول در جهان است را زیر پا می گذارد و نه از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود و نه نمی شود. آتش می زند، می سوزاند، زخم می زند، می دراند و ... روز بعد، از لحظه اول چشم گشودن، همه چیز از سر گرفته می شود و آتش می زند، می سوزاند، زخم می زند، می دراند و ... روز بعد ،از لحظه اول چشم گشودن، همه چیز از سر گرفته می شود.

حالا هم یک نتیجه جدید به بار آورده است: احساس می کنم خشک شده ام!

این روزها اگر شروع نشوند یا این که به پایان نرسند یا مثلن در لحظه ای برای همیشه ثابت بمانند ... هیچ هم که نباشد دست کم از این رنج تهوع آور رها می شوم.

***

وقتی توی آن کوچه های خلوت، کنار آن جوی های رها شده و پر از کثافت قدم می زدم ... گویی که من نبودم. گویی که آن ترس های دوست داشتنی و عاشقانه همه توهم بودند. گویی ...

***

یک جور سم بی رنگ، آرام و خزنده و زیرکانه همه چیز را به تمسخر گرفته است. این شوخی دل به هم زن، سلول های خسته ام را به خنده می اندازد و بعد یک جور انرژی مزخرف و بی حاصل شروع می کند به جنب و جوش و هر روز هزار بار از درون تهی ام می کند و می سوزم و زخم برمی دارم و دریده می شوم و ... روز بعد، از لحظه اول چشم گشودن، همه چیز از سر گرفته می شود و باز هم و می سوزم و زخم برمی دارم و دریده می شوم و ... از درون تهی می شوم.

حالا هر روز - نمی دانم چند بار، به یاد نمی آورم کجا و نمی خواهم به یاد بیاورم چگونه – می ایستم و سکوت می کنم. هیاهوی بیرون از من، بی خستگی در رفت و آمد است و من در سکوت خویش گم می شوم.

خشک شده ام و هنوز یاد نگرفته ام و هنوز باور نکرده ام. از درون می سوزم تا فراموش نکنم که خشک شده ام.

 خشک شده ام ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 23:23  توسط آیتام  | 

 

آرتموس می گوید:"نمی دونم این چیه که این طور ناآرومم می کنه".

موبیلوس می گوید:"هوا خیلی گرم شده، مگه نه؟".

- "فکر می کنی این شکنجه، توئون ِ کدوم گناهه که داره روح مو این طوری شخم می زنه؟".

- " مورچه ها رو ببین! ببین چقدر زیادن!".

- "اگه مورچه هارو لِه کنم، می میرن؟".

- "نه! له شون نکن! گناه دارن".

- "فکر می کنی آدم از رو کوه بپره، وسط راه می ترسه؟".

- "ببین چه طوری دارن اون حشره رو می برن".

- "به نظر تو زمین که رسیدی چن تیکه می شی؟".

- "فکر می کنی خونه ی اینا زیر ِ زمین چه شکلیه؟.

- "فکر کن چه بامزه می شه از اون بالا که پریدی، با کله مثل میخ فرو بری تو زمین".                          

- "اون زیر فِک کنم از هزارتا هم بیشتر باشن".

- "..."

- "کجا می ری؟".

- "کوه!".

- "هی! نیگا کن! مورچه ها رو له نکنی".

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 فروردین1387ساعت 23:51  توسط آیتام  |